... و سرانجام اظهار وجود فرمودند! اما در صفحه اموات. آنانکه دیری است مرده اند و در صفحه زندگی و زندگان نامی و نشانی ندارند، سرانجام بهانه ای یافتند و فرصتی را طلبیدند و از صفحه اموات جرائد سر در آوردند!
مردی که سالهاست در بستر احتضاری افتضاح آمیز، زیر بار سنگین سکرات موت نفس نفس می زد، مُرد و این فرصتی و مجالی شد برای مردگانی چند ، تا آنان نیز سر از گور برگیرند و دل خوش دارند به اینکه روزی از روزها دست کم نام خویش را بر لوح قبر او هم اگر شده است حک کنند، خودی نشان دهند و اظهار وجودی فرمایند، اگر چه در صفحات ویژه اموات باشد؛ صفحاتی که در واقع صفحات ویژه اظهار ِ عدم است نه اظهار وجود! و شاید حکمت آن نیز همین بوده است .

برای او نوشتند: « نویسنده نامدار » ، « پزشک » ، « نمایشنامه نویس » ، « داستان نویس » ، و ... چنین نیز بوده است . هم می نوشت ، پس نویسنده بود. هم گمنام نبود، پس نامدار بود. و هم ... و هم ...، همانند بسیار کسان دیگر در غرب یا در شرق، در خدمت این ابرقدرت یا آن ابرقدرت، در این منجلاب یا آن محیط فساد. در هر جا، در همه جا نویسنده نامدار وجود داشته است و وجود دارد.
پس در این میان چه می ماند؟ داغ عشق واقعی به مردم وطن را در دل و چهره و بازو داشتن ، یا داغ ننگ بریدگی از مردم و غیبت کامل از صحنه های غم و شادی آنان را همواره همراه بردن و بر پیشانی نهادن. و راستی او کدامیک از این دو داغ را داشت ؟ و آنانکه از گورهای سرد و ساکت ذهن و روح خویش سری بیرون آوردند و گرد و خاک انبوه شده بر سر و روی خود را تکانی دادند و به تشییع میت نامدار خویش آمدند و دوباره به جایگاه ابدی برگشتند و سر در لاک مرگ فرو بردند ، آری ، بگویید داغ آنان کدام داغ است ؟
میت نامدار ما نه فقط پس از انقلاب به مردگان گورستان غرب پیوست و فارغ از رنج این مردم در منجلاب فساد غرب غرق شد ، بلکه در عهد طاغوت نیز همواره در گور دسته جمعی مردگان خفته بود. در گور دسته جمعی روشنفکر مآبان. در کافه ها و بوفه های پر از دود و عرق، در بزم شراب و شاهد و شعر ! در بزم سماع و ساعد و ساق ! در بزم ...، به هر حال نه در رزم، که در بزم. و گناه او نبود . روشنفکر مآبان ما همه ، مردان همیشه در بزم بوده اند ! و صد البته به این شهر و آن روستا، و به این کوی و آن برزن نیز سری می زدند . اما به تقلید و به تبعیت از مد زمانه. و نه بیش از آن . چنانکه گاه به تقلید از جلال، آیه ای و روایتی نیز بر صدر کتاب خویش می آوردند! مثلاً « الجن یتشکل باشکال المختلفه حتی الکلب و الخنزیر»! در آغاز کتاب قصه و « تدور اعینهم کالذی یغشی علیه الموت » بر اول کتاب قصه ای دیگر ! و همه شرحی از حال خویشتن !
... و هنوز کاری نکرده ، ناگهان بر صفحه تلویزیون شاه ظاهر شد و کتابها و نمایشنامه های خود را تخطئه کرد و خود ، آنها را عاری از محتوا و جهت انقلابی خواند و اضافه کرد که : آنچه خوانندگان به من و کتابهای من می بندند و آنچه به عنوان برداشت مطرح می کنند تهمت است . غلامحسین از مارکسیسم همان قدر اطلاع دارد ، که از رآکتور اتمی !
میت نامدار ما که حال و روزش چنین باشد فاتحه خوانانش هم می بایست از سنخ خود او باشند و بودند. آن یکی ناگهان سر از تلویزیون شاه در آورد و به قول حافظ ، رضا به داده بداد وز جبین گره گشاد و در چند کلام ، فاتحه هر چه تاریخ مذکر و مؤنث بود را خواند و در رفت !
دیگری هوس صله فرح را کرد و به دریافت جایزه هنر و ادب از علیا حضرت نائل آمد. همکار دیگرش که بالاخره معلوم نشد از کدام قصابی گوشت می گرفته است ، هماره نان زندانیان سیاسی را می خورد و رجز می خواند که : « من این زندان به جرم مرد بودن می کشم » !!
یکی دیگر از فاتحه خوانان - که بی شک دعای وی زودتر از بقیه در حق میت مستجاب می شود و فاتحه او را می خواند - آقای « برهنه تا ظهر با سرعت » بود ! از ارباب هنر در عرصه فیلم و سینما . و البته باز جای شکرش باقی است که کارگردان ، تا ظهر بیشتر فیلمبرداری نکرده بود !
فاتحه خوان دیگرشان قصه نویس رئالیست خودمان بود ! همان که مِن باب تفریح ، نامه به فرح نوشته بود و در روزهای اول انقلاب ، فتوکپی نامه اش روی در و دیوار بود. خدا حفظش کند ! در نخستین صفحه رمان معروفش به تقلید از رئالیسم هنری بین المللی ، سخن را با وصفی خاص از اندام دختر کولی در اثنای سوارکاری آغاز کرده است و فاتحه چنین کسی اگر روح پر فتوح میت نامدار ما را شاد نکند، فاتحه چه کسی شاد خواهد کرد؟
فاتحه خوان بعدی ، محقق توانا و واقعاً توانایی است که فراماسونرها و دلالان وابسته ای مانند سپهسالارها و آخوندُف ها را در زمره صاحبان اندیشه ترقی جا زده است و اقوی دلیل بر توانمندی ایشان همین است و ... !!
... بگذاریم و بگذریم . شاید در میان آنان - نسبت و مقایسه را اگر در نظر بگیریم - به موارد استثنایی و استثنای منقطع نیز برخورد کنیم ، اما نوعاً مردگانی هستندکه درهیچ صحنه ای همراه با مردم حضور نداشته اند و ندارند. چه آنها که برای خط و خال یار، صدها دفتر و کتاب را سیاه کرده اند ، چه آنها که برای ترقه ای صدها بار حماسه سرایی نموده اند و ترقه را انفجار و انقلاب در جامعه و جهان جلوه داده اند و بالاخره چه آنها که برای کاهی ، کوهی از غزل و قصه و ... روی هم انباشته اند ، هیچ کدام برای خونین ترین معرکه تاریخ در این کشور سخنی در خور نگفته اند و هرگز در گرمگاه سرنوشت سازترین نبردها و مظلومانه ترین حماسه ها حضور نیافته اند .
اسلام به کنار، دین و مذهب هیچ، آیا ملیت را، مردم را ، خلق را، وطن خویش را، ناموس و شرف را هیچ گاه باور داشته اند؟ انصاف دهید. در روزها و شبهای انقلاب ومبارزه بی نظیر مردم با ستمکارترین و وابسته ترین و مخوف ترین رژیم طاغوتی، آنهمه حماسه آفریده شد. کو و کجاست و ادبیاتی که آنهمه را در خود منعکس کرده باشد. درست در همان روزگار بسیاریشان برخاستند و به خارج کشور رفتند و در آنجا به نبرد نشستند! بسیاری نیز در داخل، گویی خفه خون گرفته بودند. آنهمه ادعاها و اشتلم ها و استعدادها از میان رفت.
پس از پیروزی نیز ، خون نجیبترین و قهرمانترین فرزندان این ملت بر خاک ریخت. در کردستان، در ترکمن صحرا، در آذربایجان، در جبهه های جنگ تحمیلی، در واقعه طبس، در هویزه، در خرمشهر و در همه جا. اما شعرا و نویسندگان ما همچنان غرق در عرق مستی و شرم و بی خبری و بریدگی نشئه رؤیای شیرین و کودکانه خویش بودند. در ماجرای فتح عظیم لانه جاسوسی بزرگترین قدرت جهنمی قرن، نیز باز ماجرا و ماوقع همین بود و بود و بود.
حتی یک شعر نگفتند که بیارزد. حتی یک قصه ننوشتند که بدرخشد. مُردگانی بوده اند و هستند که هیچ کاری از دستشان بر نمی آمده است جز بافتن اراجیفی و ابداع اباطیلی نظیر : مکتب « مزدشت ». التقاطی از اول و آخر دو نام مزدک و زردشت! در صورتی که می بایست نامها به ترتیب تاریخیاش انتخاب می شد. التقاطی از اول و آخر دو کلمه زردشت و مزدک . یعنی : « زردک ». آری ، این بهتر است . معنی دار تر و جهت دار تر هم هست . قاطعیت مکتب مزبور را نیز بیشتر نشان می دهد.

آری، این بوده است حاصل قوه ابداع و تخیل نامدارترین شعرای میت ما . بنیانگزاران مکتب « زردک » و « مزدشت ».
جالبتر و مضحکتر از همه ، کار آن میت نامدار دیگر است . آنکه به تقلید از متأخرین ، کم کم داشت حافظ را هم در کنار حلاج و بوعلی و ملاصدرا و ... غسل تعمید ماتریالیستی و مارکسیستی می داد و تصویر خویش را هم به جای تصویر حافظ شیراز ، زینت بخش دیوان او کرده بود !
آری، جالبتر از همه ، کار این حضرت فاتحه خوان است، که در همان عهد اعلیحضرت ، استعفای کامل خود را نوشته و به آواز بلند منتشر کرده بود . انگار کسی او را کسی می دانسته ، که استعفا داده است ! به هر حال استعفا داد . استعفا از مبارزات ناکرده، از رهبری خلق ! ،از زحماتی که برای مردم کشیده و قدر ندانسته اند و ... بالاخره استعفا و استغفار از زنده بودن.
فراموش نکرده ایم . هنوز آن صداهای زنگ زده در گوش ما طنین انداز است . آن صدا ، صدای همه کسانی بود که زنگ زده بودند واکنون نیز زنگ زده ای بیش نیستند.
بعد از شنیدن چند آهنگ ناهماهنگ و صداهای درهم و برهم ، از قبیل صدای چرخ چاههای قدیم ، صدای سگ و شغال و فس فس کسی که معلوم نیست از سیگار حرف می زند یا سینی یا سیب یا سینه یا سیفون یا مثلاً سیاهکل! ناگهان آواز آن شیره ای مرد ! با لحنی لوس و بی مزه به گوش می رسد که :
« کوچه ها باریکن، دکونا بستن !
خونه ها تاریکن، طاقا شیکستن »!
انصافاً که از حیث ذوق شعر سرودن و به اصطلاح هنر شعریدن، معرکه است . بخصوص که حروف « چ » و « ک » هم در « کوچه ها باریکن و دکونا بستن » مشدّد خوانده می شد.
« از صدا افتاده تار و کمونچه
مُرده می برن کوچه به کوچه » !
ضرورت قافیه هم بیداد کرده ! بیخود نبود که رهبر همیشه در حجله و قهرمان ازدواجهای سیاسی روز ، ایشان را « شاعر شاعران و ستاره آسمان ادب و هنر ایران » می خواند.
« نیگا کن مُرده ها به مرده نمی رن !!
حتی به شمع جون سپرده نمی رن !!
شکل فانوسیَن، که اگه خاموشه
واسه نفت نیست هنوز، یه عالم نفت توشه» !!
شعر واقعاً سیاسی است . از این سیاسیتر ممکن نیست . آواز خوان ، خودش هم کیف می کرد و شارژ می شد. مثلاً « حتی به ... » را با تغییر و پرتاب ناگهانی صدا و فشار شدید به انتهای پنجره حنجره ، می خواند و پیدا بود که دارد به سختی مبارزه می کند و نفسش بند آمده است ! در آخر هم ، عده ای ، « یه عالم نفت توشه » را که یه عالم فصاحت و بلاغت هنری و صنایع و بدایع ادبی از آن می ریزد ، به حالت « کُر » می خواندند و هی به آواز تکرار می کردند که : یه عالم نفت توشه ! یه عالم ...
تا اینجای شعر، مقصود ما نبود. جان کلام شاعر از اینجا به بعد است . دقت بفرمایید و لذت ببرید . خدا حفظش کند . می گویند بنگاه معاملاتی باز کرده است ! در هر حال، شاعر بعد از آنهمه افشاگری راجع به جنایات رژیم شاه ! و ذکر آمار کشته شده ها ! و بعد بیان رابطه نفت و سلطه ! و مسائل مربوط به کمپانیهای نفتی در جهان و فانوسی که « یه عالم نفت توشه » ، ناگهان رو به مردم کرده می فرمایند :
« جماعت ! من دیگه حوصله ندارم !!
به خوب امید و از بد گله ندارم !!
گرچه با دیگرون فاصله ندارم !!
کاری با کار این قافله ندارم » !!
... رحم ا... لمن یقرء الفاتحه !
***
آنچه خواندید نوشته « جلال رفیع » نویسنده و عضو شورای سردبیری روزنامه اطلاعات است که در واکنشی غیرتمندانه به اولین حضور روشنفکران و اهالی فرهنگ و هنر و ادب دوران شاهنشاهی در مطبوعات جمهوری اسلامی ( روزنامه های کیهان و اطلاعات) ابراز شده است . این ابراز، همان طور که خواندید در پای آگهی تسلیت به مناسبت مرگ «غلامحسین ساعدی » در صفحه اموات روزنامه های اطلاعات و کیهان یکشنبه 17 آذرماه 1364 بوده است .
غلامحسین ساعدی با نام مستعار « گوهر مراد » از قصه نویسان و نمایشنامه نویسان پر کار زمان شاه بود که پس از چند کار با تلمیح و اشاره ، هم در تلویزیون شاهنشاهی حاضر شد و هم مصاحبه ای با یکی از دو روزنامه آنموقع انجام داد و از همه تعابیر انقلابی ، سیاسی و مارکسیستی از قصه ها و نمایشنامه هایش اعلام برائت کرد .
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به فرانسه رفت و چندین نمایش را علیه انقلاب و امام به روی صحنه برد که نمایشنامهاش در نقد سانسور در دوران مسئولیت سید محمد خاتمی در وزارت فرهنگ و ارشاد با نام « هاملت در جمهوری اسلامی » بیش از همه معروف شد تا جایی که بیش از سه ماه بر روی صحنه یکی از تئاترهای شهر پاریس بود. وی در این نمایش به هجو خاتمی و اقدامات مثبتش در جلوگیری از فعالیت چنان عناصری پرداخته بود.
دکتر غلامحسین ساعدی که ید طولایی در عرقخوری داشت ، سر انجام به دلیل مصرف بیش از حد مشروب در نیمه شب یکشنبه سوم آذرماه 1364 دچار خونریزی شدید معده شد و در یکی از بیمارستانهای پاریس مُرد. نوشته جلال رفیع در واکنش به این ماجرا و بیش از آن نقدی کلی از همراهی بسیاری از این روشنفکران و هنرمندان با شاه و دربار و فرح و نیز سکوتشان در برابر حماسه های بی شمار مردم در جریان انقلاب و دفاع مقدس است .
پ . ن : از برکات اسباب کشی اخیر یکی همین پیدا شدن نوشته ها و مطالب آرشیو شده ای است که بتدریج بعضی از آنها را خرج خواهم کرد . منتظر بقیه اش باشید !
توضیح ضروری:
بعد از نوشتن روزنوشت فعلی، یکی از خوانندگان کامنتی گذاشت و احتمال قوی داد که این مطلب از آقای رفیع باشد. فوراً با رضا رفیع عزیز تماس گرفتم اما موفق به صحبت نشدم . دیروز ایمیل زیر را از مؤسسه گل آقا دریافت کردم که علی رغم لحن محترمانه آن ، نوعی توهین سنگین اما مستتر هم در آن دارد و مرا متهم کرده است که این نوشته را احتمالاً به این دلیل به گل آقا منتسب کرده ام که می خواستم از زبان او ، تأییدی برای جمهوری اسلامی بگیرم !
من از این توهین می گذرم ، اما توضیح می دهم که در زمان انتشار این مقاله بی امضا در روزنامه اطلاعات در کلاسهای نمایشنامه نویسی و تئاتر حوزه هنری تحصیل می کردم که یکی دو نفر از اساتید برجسته آن موقع ، این متن را در کلاس خواندند و اعلام کردند که این نوشته را گل آقا در نقد ساعدی نوشته است و من به دلیل اعتماد و اطمینان از صحت اظهارات این اساتید بزرگوار آن را در دفترچه خاطرات خودم به نام گل آقا ثبت کردم ؛ دفترچه ای که کلیشه آن را در همین روزنوشت می بینید. با این حال ، حرف مؤسسه گل آقا در این زمینه حجت محسوب می شود . ضمن اینکه همین الان با استاد جلال رفیع صحبت کردم و مطمئن شدم که این نوشته از آن این استاد عزیز است که در آنزمان به رشته تحریر در آورده است .
متن نامه روابط عمومی مؤسسه گل آقا
جناب آقای دژاکام
با سلام؛
در تاریخ ۴/۴/۱۳۹۰ مطلبی تحت عنوان «وقتی گلآقا فاتحه روشنفکران را میخواند!» در وبلاگ شما منتشر شده که آن را منسوب به کیومرث صابری (گلآقا) دانستهاید؛ تذکر این نکته را ضروری میدانیم که این مقاله متعلق به ایشان نمیباشد. مقاله مورد نظر بدون امضا درج شده و گلآقا مطالب خود را هرگز بدون امضا چاپ نمیکرد، تمام آثار و نوشتههای ایشان یا با نام حقیقی خودشان یا با یکی از نامهای مستعارشان چاپ شده. علاوه بر اینکه نوع ادبیات به کار رفته در این مطلب با نوع نوشتار و نگاه ایشان سنخیتی ندارد، در تاریخ ذکر شده گلآقا عزادار از دست دادن تنها پسر خود بود و حدوداً به مدت یکسال هیچ مطلبی در نشریات کشور ننوشت. در صورتیکه قصد شما از این نوشتار نشان دادن علاقه گلآقا به نظام جمهوری اسلامی و باورهای آن بوده، از ایشان دهها مطلب و دستخط باقیمانده که به صراحت در اینباره سخن گفتهاند و اگر موردی بوده که حدس میزدید مربوط به گلآقاست میتوانید از صحت آن از طریق موسسه گلآقا اطمینان حاصل کنید. توضیح آخر اینکه مطلب «فاتحه» را یکی از نویسندگان هیات تحریریه روزنامه اطلاعات نوشتهاند.
اینک با توجه به توضیحات فوق پیشاپیش ممنون هستیم که توضیح مطلب «فاتحه» را در مورد گلآقا حذف و در این مورد توضیحات ذکر شده را به اطلاع خوانندگانتان میرسانید.
از توجه و همکاری شما سپاسگزاریم
با احترام
روابط عمومی موسسه گلآقا




